|
نگارینه بهار من نگارنده بهار دلهای عاشق هستم
| ||
|
در سایتها ، وبلاگ ها ، شبكه های خبری و .... كه یه چرخ بزنی چندتا تیترbold شده میزنه توی چشمات.(حالا یسری مدح كردن و یكسری نكوهش ، كار هم ندارم كه كدام درست میگویند و كدام نه.با هر دو نوع مطلق نگری مخالفم) 1) اصغر فرهادی برنده جایزه ... 2) گلشیفته .... 3) تحریم ایران در... 4) قیمت سكه و ارز.... یعنی واقعاً اخبار مهم ایناست؟یعنی تمام این خبرهای كه از گوشه و كنار میشنویم كاملن؟ یعنی دغدغه هامون رو باید بذاریم روی این حرفها یا نه یه خبر دیگه است كه تو نباید بدونی و با درج این اخبار آن خبر را نخواهی دید.
تجربه این چند سال زندگی بهم ثابت كرده كه وقتی یه چیزی رو برات bold &underline میكنن یعنی حواست رو جمع كن این خبرها ، اصلاً مهم نیستن. باید منتظر یه خبر خیلی خیلی مهم تر باشی. یه نگاه به تاریخ بنداز، نمیخواد راه دور بری همین تاریخ 6 ماه پیش رو هم مرور كنی ، میبینی كه چه خبره. كاش حواسمون رو به تاریخ بیشتر جمع میكردیم تا كلاه های گنده سرمون نره مثل همیشه.مثل همیشه كه جو گرفتتمون و نفهمیدیم داریم چی كار میكنیم. اشتباه كردیم و چند سال بعدش به غلط كردن افتادیم و بعد باز اشتباهاتمون رو تكرار كردیم و تكرار كردیم تا رسیدیم به امروز. یه حسی بهم میگه اینبار هم جو خواهد گرفتمان و باز اشتباهمان را تكرار خواهیم كرد. بعید میدانم ما ایرانی ها هیچوقت از اشتباهاتمان درس بگیریم. پ.ن رفتنی : آمار آدمهای كه این مدت شنیدم كه از میانمان رفته اند دیگر به تعداد انگشتان دستم رسیده. چقدر بزرگ شدن شعاع آدمهای دور و برت اینجور وقتها بد است. وقتی تعداد دوست و آشناهایت زیاد میشود ، طبیعی است كه هر از چندگاهی خبر فوت یكی از عزیزانشان تو را نیز غم زده كند. برای همه ی از دست رفتگان فاتحه ی بفرستید. پ.ن نادمانه: بعضی وقتا از اينكه با بعضی ها رفتار خوبی نداشتی چقدر پشيمون ميشی. چقدر دلت ميخواد يهو شجاع بشی و بری بهشون بگی من رو ببخشيد ، اشتباه كردم. من رو ببخشيد كه همه ی توجه هاتون رو نديدم و با بی توجهی از زندگيم بيرونتون كردم. چقدر امروز اين حس رو داشتم و چقدر دلم ميخواست يه آدمی رو ميديم و بهش اين حرفها رو ميزدم. آلان بابت كاری كه سال پيش يه همچين وقتای كردم پشيمونم. [ جمعه 7 بهمن1390 ] [ 19:21 ] [ مهسا ]
میگه : به دلت نگاه كن. نگاه میكنم. خیلی كوچولوه. میگه : توی همین دل كوچیك میخوای همه ی دنیا رو جا بدی؟ میگم : چطور خاله پیرزن توی اون خونه ی غربیلكی تونست اون همه مهمون رو جا بده.یعنی دل من از خونه ی اون كوچیكتره؟ میگه : نمیخوای بزرگ بشی و از قصه ها در بیایی؟ من بزرگ شدم و توی یه دل كوچیك با بقیه جا نمیشم. میگم : نترس دل من برای همه جا داره. مثل خونه ی خاله پیرزن. پوزخند میزنه و میگه : تو بزرگ بشو نیستی. لبخند میزنم و میگم : بچگی كه توش جا برای همه هست چه اشكالی داره كه ولش كنم و بزرگ بشم و جا فقط برای چند نفر توش بمونه؟! [ سه شنبه 4 بهمن1390 ] [ 15:40 ] [ مهسا ]
سلام امروز اول بهمن ماه سال 1390 است. 29 دی امتحانا تموم شد. هفته آخر وحشتناك بود. دوشنبه امتحان زبان داشتم و از استرس كل شب رو نخوابیدم.ولی امتحان خوب شد.وقتی برگه ی ساحل رو نگاه میكردم و شباهت عجیبی با برگه ی خودم توش میدیدم نفس راحت میكشیدم. سه شنبه نوبت اون دوتا گیگیلی اختیاری ها بود. جفتش رو خوب دادم. البته بنظرم claim رو بهتر از زیست محیط دادم ولی در كل جفتش خوب بود. پنجشنبه دوتا دیگه داشتم. این دوتا اصلاً گیگیلی و ناز نبودن. صبحش كنترل پروژه بود، كه باز، اِی ،دوستش داشتم.(درس رو عاشقانه دوست داشتم ولی از استادش اصلاً خوشم نمیاد.) عصرش محاسبات.(فقط خوشحالم كه تموم شد) جفتش رو یجوری دادم كه فقط دیگه راحت شم و برم. قبلشم كه عوامل انسانی بود ، اصول فنون ، ساخت2(فولاد) ، ترمیم و تقویت و ساخت1(بتن). توی همشون تقریباً نمرات خوبی گرفتم و خودم به نسبت راضیم.ضایع ترین نمره رو هم توی درس اخلاق اسلامی كسب كردم.(نمادی از بی اخلاقیم!!! خجالت نمیكشین عمرتون رو بابت خوندن وب یه آدم غیر اخلاقی هدر میدین!!!!؟) خب از بحث امتحانا كه خارج بشیم میرسیم به دی ماه. این ماه محشر.از اولش تولد تا آخرش.تولد كسانی كه نمیتونی دوستشون نداشته باشی.آدمای كه بعضی وقتا حس میكنی چقدر عاشقشونی. ماهی كه تا امسال هیچوقت توش نگارینه بهار رو آپ نكردم و امسال هم به رسم هر سال نبودم. نمیدونم چرا دی كه میشه انگار دلم میخواد اینجا ساكت باشه.در هر صورت نبودم و ممنونم از كسانی كه بودن. نمیدونم باید چجوری تشكر كنم از كسانی كه با بودنشون كلی سر ذوقم میوردن.فقط همین رو همه بدونین كه دوستون دارم. پ.ن یلَری و تَلَری: بعد از امتحان محاسبات توی راه برگشت به خونه به الهام و زهرا sms میزنم كه از هفته دیگه برنامه ی دَدَر ، دُدُر بذارین. هنوز به مترو نرسیدم كه الهام زنگ میزنه و میگه میایی همین آلان بریم تئاتر؟! چند شب نخوابیدم ولی انقدر ذوق مرگ تموم شدن امتحانام كه با كله میرم. زهرا هم قرار بیاد. تئاتر خوبی بود.خصوصاً دوتا از بازیگرهاش فوق العاده بازی میكردن. شب جوری غش میكنم كه فكر كنم تا صبح از زور خستگی غلت هم نزدم سر جام. پ.ن صدایی: آلبوم تصمیم علی لهراسبی رو شنیدین؟ اگه نه بشنوین. زیباست و چقدر آهنگ تصمیمش دل آدم رو برای شادمهر تنگ میكنه. برای همون شادمهری كه هنوزم معتقدم كاش نرفته بود .كاش مونده بود .با همه ی سختی های كه بود. اگه میموند و برای موندنش میجنگید حتماً آلان جایگاهش بهتر بود.صدای لهراسبی روی آهنگ تصمیم نشسته ولی هربار كه میخوام زمزمش كنم صدای شادمهر توی گوشم میپیچه. شادمهری كه با مسافر و دهاتیش هزارتا خاطره داره نسل من و چقدر بعضی وقتا یهو بی بهونه دلم براش تنگ میشه و میرم سراغ آلبومای قدیمیش و چقدر كیف داره وقتی اون آهنگا رو میشنوی و مثل یه دختر بچه 11 ، 12 سال شروع میكنی باهاش زمزمه كردن. پ.ن اول بهمنی: تقویم من 20 بهمن بود و تقویم اونا تاریخ 1 بهمن رو نشون میداد. وقتی این ترانه رو توی آلبوم تصمیم شنیدم یاد همون روز افتاد.و چه وقتی برای گذاشتنش بهتر از امروز.امروز كه یك بهمن. انقدر توی این ترانه واژه های مربوط نشسته كه اگه قصه ی كه روایت میكرد ذره ی شبیه قصه ی بهار بود با خودم میگفتم یكی بهارم رو ازم دزدیده. راه شمالی آلان ای كاش نزدیك تو بودم تواین راه مه آلود شمالی بااین آهنگ دارم دیوونه میشم پراز بغضم فقط جای تو خالی ماباهم تاحالا دریا نرفتیم ازاون خونه از این دنیای خودخواه تورو شاید یه روزی قرض كردم به اندازه ی یك سفر كوتاه می خوام توآینه ها بهتر از این شم نگاه من نوازشم بلد نیست بخاطرتو التماس كردم بالبهایی كه خواهشم بلد نیست میخوام محكم نگه دارمت اینبار توكه باعث دلتنگیم میشی بلایی به سر خودم میارم كه توچشمای من تسلیم میشی تو مغروری نمی ذاری بفهمم كه احساست به من تغییر كرده دلت از اخرین باری كه دیدم توی آغوش سردم گیر كرده چه خوبه پیرهن منو بپوشی بهم تكیه كنی تا خسته می شی تا بارون بند بیاد بمونی پیشم تواینجوری به من وابسته می شی می خوام توآینه ها بهتر از این شم نگاه من نوازشم بلد نیست بخاطرتو التماس كردم بالبهایی كه خواهشم بلد نیست میخوام محكم نگه دارمت اینبار توكه باعث دلتنگیم میشی بلایی به سر خودم میارم كه توچشمای من تسلیم میشی نسترن شیرمحمدی
[ شنبه 1 بهمن1390 ] [ 22:42 ] [ مهسا ]
سلام اصل پست امروز توی ادامه مطلب است . طولانی و میدونم كه شاید كسی نخوندش. برای خوندن امروز هم نذاشتمش. برای 10 سال ،20 سال ، 30 سال و .... برای وقتی گذاشتم كه دلم برای شور و شوق امروزم تنگ شد. برای روزی گذاشتم كه دلم برای دوستام و دوستی هام تنگ شد.
برای روزای سردی گذاشتم كه شاید وسط چله تابستون بیاد سراغم و نیاز باشه با گرمی این روزای سرد پاییزیم بهشون نشاط بدم. ادامه مطلب [ یکشنبه 27 آذر1390 ] [ 18:4 ] [ مهسا ]
وقتی قدم میزنیم و كافه ی كنج پیدا میشود . چندین ساعت حرف است كه بی امان گفته میشود و شنیده میشود. سبك میشوی و دلت میخواهد چكش برداری و زمان را میخ كنی. میترسی از آینده. از اینكه سالها بعد حسرت این لحظه ها را بخوری. دلت شور می افتد كه نكند .روزگاری نه چندان دور برسد كه دیگر نتوانی بنشینی ، قهوه بخوری و فلسفه ببافی. دلت برای نشستن و قهوه خوردن تنگ نمی شود ولی برای فلسفه بافی و بحث كردن حتماً دل تنگ میشوی. امیدوارم جمع كوچكمان تا ابد بماند با هم .
پ.ن: پنجشنبه یكی از بهترین روزهای 3 تایمان بود. از آن روزهای كه هر از چندگاهی تكرارش میكنیم. قرار میگذاریم . قدم میزنیم. به جای دنج میرسیم ومینشینیم. چیزی میخوریم. حرف میزنیم. حرف میزنیم. حرف میزنیم...... پ.ن: شاید یكی از بزرگترین شانس های زندگیم داشتن دوتا دوست خوب. دوتا دوست كه حرفام رو میفهمن و حرفاشون رو میفهمم. شاید كمتر كسی توی این عالم باشه كه دوستی های این چنینی رو تجربه كنه. دوستی های كه پر از حرفهای نگفته ولی شنیده شده است. پ.ن دعایی: خداوندآ الهام و زهرا رو در كنار همه ی عزیزانم و برای همه ی روزهای زندگیم برایم نگه دار. پ.ن پرویانه: وقتی در طول هفته 4 تا امتحان دارم و میام میشینم پای نت و آپ میكنم و به این وب و اون وب سر میزنم. چی میشه بهم گفت جز بچه پرو؟! [ یکشنبه 20 آذر1390 ] [ 1:4 ] [ مهسا ]
وقتی قرار است عاشق نباشی . دیگر چه فرقی میكند چیستی و كیستی؟ مهم این است كه تو ، تو نیستی.
[ جمعه 18 آذر1390 ] [ 23:21 ] [ مهسا ]
سلام امروز 16 آذر. تولد مامانم و روز دانشجو نمیدونم امسال آخرین سال دانشجو بودنم یا نه؟ نمیدونم بازم این عنوان رو تجربه خواهم كرد یا نه؟ اما هرچی كه هست فعلاً انگار داره این دوره هم تموم میشه. یجورای دلم شور بعدش رو میزنه. به رسم ایرانی بودن و شهریوری بودنه ، این همه نگرانی برای آینده. اما دلواپسی شیرینی ست. یه جورای انگار قدرت انتخاب آلان بالاتره. بعدش میشه خیلی چیزها رو تجربه كرد. خوندن برای كنكور. سر كار رفتن. چه مرتبط با رشته و چه نه. شركت توی 1000 تا دوره ی باز هم مرتبط به رشته یا نه كلاسای بیربط. هرچی كه هست فقط میدونم آدم تو خونه نشستن نیستم. از موندن توی خونه میترسم. انگار حس انگل شدن بهم دست میده. یجور ول چرخیدن. از بیكاری خوشم نمیاد. باید بعد از درسم یدور دیگه plan زندگیم رو يه نگاهی بهش بندازم و بعضی چیزا رو توش عوض كنم. تا اینجاش رو طبق برنامه ی عرف آمدم جلو ولی از اینجا به بعدش دیگه فقط یه مسیر رفتنی نیست میشه از هر مسیری رفت و به آرزوها رسید. اصلاً میشه آرزوهای جدید پیدا كرد و برای رسیدن بهش جنگید. در عوض امسال اولین سالیه كه امیر روز دانشجو رو تجربه میكنه. چقدر دنیا جالبه . یه روز اولین روز دانش آموز رو هممون تجربه میكنیم و یه روز آخریش رو . انگار دنیامون ساخته شده از این اولین ها و آخرین ها. سر و ته یه بازه مهم نیست بسته باشه یا باز. مهم خود بازست كه باید خوب بگذره. پ.ن: امسال عاشورا حس خیلی بهتری داشتم. چند سالی میشد كه اعصابم توی این چند وقت حسابی خط خطی میشد ولی امسال همه چی آروم بود. پ.ن : همچنان التماس دعا. [ چهارشنبه 16 آذر1390 ] [ 18:48 ] [ مهسا ]
توی اون 70 روز جهنمی قرار بود همه چی تموم بشه. تمومم شده بود. اول قهر بود و دعوا. بعدش هم دیگه هیچی نبود.تلفن ها قطع شد و نگاه ها از هم جدا. هدیه ها و یادگاری ها جمع شد و خونه فروخته. اشك ها هم همدم روز و شب. صدای سازاشون شكسته شد و بغض نشست توی صدای محمد. بهارهم كه دیگه بهار نبود.شده بود همرنگ فصل. زرد و بی حال. همه ی دور و بریا میدونستن كه آوردن اسم یكی ، جلوی اون یكی یعنی سكوت و بعدم رفتن بی صدا . یكی چمدون بست تا واسه همیشه بره یه گوشه ی دنیا و سر به نیست بشه. اون یكی هم بست نشست توی خونه و در روی كسی باز نكرد. ولی اگه غریبه ی رد میشد و حال اون یكی رو میپرسید. دروغ ها شروع میشد. دروغ هم كه نه . حقیقتی كه دلشون میخواست پنهان كنن و نمیشد. محمد چطوره؟ یهو شروع میكرد مثل قبل با هیجان از برنامه های مشتركشون میگفت و از اینكه بعدها قراره توی همین خونه عاشقونه ادامه بدن. راستی خونه رو از محمد خریده بود. یواشكی! میترسید اگه بفهمه خریدار اون لج كنه و خونه رو به آتش بكشه. مثل عكسا ، مثل ... دلش میخواست شب آخر خاطره ها رو هم به باد بده و بره. اما نشد.مرد دل آتش زدن نبود. اگه میخواست همه چی توی همون كیف خاطره ها جا بشه و بره گوشه ی انبار ، پس اون دسته گل با اون یادداشت خرچنگ و غورباقه چی بود؟ یجورا التماس بود برای موندن و بهار این رو تا روزی كه دسته گل پژمرده از توی كمد در آمد و بعدش خنده بود و قهقهه ، نفهمیده بود. قصه ی دلبری بود و جعل دلبر و همه ی اینا یعنی داد میزنم نرو و با من بمون. گریه بود پشت شیشه های فرودگاه و آخرین نگاهی كه پر بود از حس خواستن.نگاهی كه هیچكس ندید. ولی سكوت بعدش رو همه شنیدن. دلواپسی های دوستانه شروع شد. دلشوره های آشنايان تمومی نداشت. تلفن بود و نامه كه برگرد. بهارت داره اینجا به مرز جنون میرسه.تا خزون نشده برگرد. اما اون ور خط یه مرد بود با تمام یك دندگی ها و غدی هایش. تلفن رو قطع میكرد و اشك میریخت. همه فكر میكردن قصه تموم شدست. شب آذرگان بود و تولد یه دختر آذری.یكی كه مثل آتش گرم است و مهربان.بهار باید اونجا باشه. مگه میشه تولد شراره باشه و بهار غایب. پا میذاره وسط جمعی كه همه اون رو با محمدش به یاد میارن و دیگه كسی نمیتونه بدون هم تصورشون كنه. با هر یه جمله و یه كلمه ، خاطره های رنگی جلوش قد میكشه و بغض خفش میكنه. وسط سوز آذرماه ازمجلس گرم تولد میزنه بیرون و دیگه گریه امان نمیده.مهلت نمیده كه حتی ببینه یكی پشت سرش از خونه زد بیرون.یكی با چشمای نگران. با دوتا تیله ی براق كه با اشك شفاف تر هم شده. وقتی میخوره زمین و دستای گرمی با نگرانی بلندش میكنه . تازه میفهمه بعداز 70 روز دوری یه آغوش گرم و آشنا رو به روشه كه دعوتش میكنه برای دوباره و همیشه با هم بودن. پ.ن: قسمتی از یه قصه ی چند هزار صفحه ی رو براتون نوشتم. برای همینم شاید خیلی چیزا گنگ باشه. پ.ن : امروز جشن آذرگان. روز آتش. پ.ن : توی این روزها و شبها التماس دعا. [ پنجشنبه 10 آذر1390 ] [ 15:58 ] [ مهسا ]
سلام از صبح حالم كلی خوب بود. با الهام كلی بحث كردیم و كلی توی بحثامون بهمون چیز اضافه شد و آخرم هر دو یه خوشحالی عمیق داشتیم. بعد این بحثا رو رفتیم با چندتا آدم درست و درمون مطرح كردیم و بازم با اونا بحث كردیم و بازم كلی ذوق كردیم و كلی چیز جدید یاد گرفتیم . عصری یكی بهم تلفن میكنه كه سرتا پاش انرژی منفی و باهام وارد بحث میشه و كلی دپرسم میكنه و سعی داره كلی نا امیدم كنه. نمیدونم یه همچین آدمی چطور تا امروز نفس كشیده و خود كشی نكرده؟ كلی انرژی ازم میگیره و اگه از صبح بمباران انرژی مثبت نشده بودم حتماً در برابرش كم میوردم. ولی من هنوزم پر از حسای خوب و مثبتم. همه ی چیزهای بد و سیاهی ها رو میبینم ولی ته وجودم ایمان دارم به اینكه میشه بهتر شد و بهتر زندگی كرد. دنبال عوض كردن دنیام نیستم وفقط میخوام خودم رو زیر و رو كنم. با عوض شدن خودم و نگاهم میدونم كه دنیام عوض میشه. خوشحالم كه در عالم نت لااقل دوستانی دارم سرشار از نیكی ها و لبریز از امیدها. من به شوق و یاد بارون ، زندم و پژمرده نمیشم تشنه ی یه قطرم اما ، زرد و دل آزرده نمیشم [ دوشنبه 7 آذر1390 ] [ 20:26 ] [ مهسا ]
سلام یه كوه درس جلوم تلنبار شده ولی بی حوصله نشستم پای كامپیوتر و دارم توی فایلای قدیمی برای خودم گشت و گذار میكنم. وسط این فایلای قدیمی میرسم به فایلای آریان و این روزها هم كه جشن تولدش و باز برایم عزیز شده. یذره با فایلای موسیقی ، تصویر و ویدیوهاشون سر خودم رو گرم میكنم . با دیدن چهره ی سحر و برزو كلی دلم براشون تنگ میشه و با خودم فكر میكنم اینبار دیگه هركاری از آریان منتشر بشه جای خالی اینا چقدر توش به چشم میاد. دلم برای نینف هم كلی تنگ میشه و جای خالیش رو هم اصلاً نمیتونم تصور كنم. البته این روزها ایران ولی این بودن های كوچیك دیگه نمیتونه مثل قبل باشه. خلاصه كه همینجوری برای خودم توی خاطراتم خوشم ،كه مهسا یكی از همكلاسی هام زنگ میزنه. میگه میل استاد محجوب (استاد بارگذاری ترم پیش) رو خوندی؟ میگم از دیروز عصر به اینور جی میلم رو چك نكردم. سریع بازش میكنم و توی همین فاصله مهسا برام میگه ماشین استاد رو دزد برده و تمام جزوات و كتابهای درسی هم توی ماشین بوده. حالا هم استاد میخواد از دانشجوهای ترم پیش جزوه و كتاب رو بگیره.قرار میشه جزوم رو براش ببرم. بعد از قطع شدن تلفن هنوز توی فكر محجوب بودم كه نگاهم میوفته به تصویر نینف كه روی مانیتور فیكس شده. آخه نازی، من از ترم پیش هی با خودم فكر میكردم حرف زدن محجوب و كلاً مدلش من رو یاد چی میندازه؟ نگو كه محجوب مدلش من رو یاد نینف مینداخت و من اون موقعه یادم نبود. این ترم هم استاد محاسباتمون من رو یاد برزو میندازه. خصوصا وقتی كه میخنده مدل دهنش شدیداً برای من یاد آور این چند وقت اخیر بروز میشه. البته این رو همون جلسه ی دوم كشف كردم. جلسه اولش هی فكر میكردم خدایا این شبیه كیه؟ چرا انقدر برای من آشناست. ولی خب اون جلسه همش فكرم میرفت سمت كارتون نیك و نیكو و همش فكر میكردم استاد شبیه نیك. البته مدل موهاش خیلی شبیه نیك!!
راستی این ترم استاد درس ترمیم و تقویتمون هم مدل موهاش شبیه چوبین و وقتی نگاهش میكنی یاد چوبین میوفتی. فقط چوبین سفید بود این استاد ما انگار یه چوبین قهوه ی روی سرش گذاشته. خدا من رو بابت این تشبیهات فانتزی ببخشه!!!! ولی خب من حرف بدی كه نزدم فقط یاد این شخصیت ها میوفتم. دست خودم كه نیست!!!! پ.ن صدای: باز گیرم افتاده به آریان گوش كردن. خدایی این چند وقته هی میدیم حالم بده و انگار مدلم مثل بقیه آدمای جامعه شده نگو كه مقصر آهنگای بود كه میشنیدم. دقیقاً آلبومای روز رو گوش میكردم و از علایقم فاصله گرفته بودم. علایقی كه توش امید هست و زندگی.... می گی دنیای ما پراز رنج و غمه تموم زندگی غصه و ماتمه دلم گرفته باز از این شبای تار از ابرای سیاه ، زمستون و بهار چه غمگینه غروب ، چه دلگیره خزون از غم پر شده حرفامون ، آسون میشكنه دلهامون اما تو شب تار كه سرد و بی صداست ببین كه آسمون پر از ستاره هاست با آهنگ خزون می رقصند برگ و باد بارون می باره باز با نغمه های شاد وقتی عشق و امید میشینن تو دلا شادی پر میشه تو قلبا شیرین میشه همه حرفا پنجره رو وا كن بخون از عشق و از امید از گل سرخ و عطر یاس از نیلوفرای سپید پنجره رو وا كن بخون از پاییز و بهار از شب و روز و از غروب از شور و شوق انتظار اگه می گی تنگه دل تنهات اگه می گی سردن همه شب هات اگه شده لبریز، غم و درد ات غم رو رها كن وقتی كه شب تو، شب تاره نداری تو شب ات یه ستاره وقتی دل تو سینه ات بی قراره عشق رو صدا كن [ جمعه 4 آذر1390 ] [ 20:21 ] [ مهسا ]
|
||
| [ طراحی قالب وبلاگ : نایت سلکت ] [ Weblog Themes By : sibtheme ] | ||